X
تبلیغات
رایتل

این روزها که میگذرد...
به جای دلتنگی
      پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 
 
 هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما 
 
 نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر 
 
 گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.  
 
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از 
  
لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از 
 
 پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر 
 
 وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد 
 
 را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی  
 
ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم 
 
 سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.  
  
   
 
[ یکشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ من ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 18151


قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین

♫ play-music ♫