یه سلام دل چسب
امروز دومین روز تعطیلاتم هست. صبح.. که چه عرض کنم نزدیکای ظهر با صدای وحشتناک ویبره گوشیم از خواب پریدم همکلاسیم بود میخواست بدونه انتخاب واحد کی هست ؟ یه جوریم شد
دلم میخواست روزم رو با چیز بهتری شروع میکردم گفتم نمیدونم خداحافظی کرد
بعدش از چیزی که میترسیدم شروع شد... یه بند این فکر که یه دانشجوی ارشد به چی فکر کرده که فقط بعد 2 روز از آخرین امتحان انقدر برای دیر شدن وجا موندن و پر شدن کلاس ترم آینده نگران شده؟
خلاصه همین فکر باعث شد که کلی ی ی ی به سلول های خاکستری مغزم فشار بیارم و آخرش هم..........هیچی. واقعا تو برزخی به نام زمین چه چیزی بیشترین اهمیت رو داره؟؟واسه چی باید عجله کرد؟؟ واسه چی باید نگران شد؟؟
خب اکثر آدمها حتی خودمون اکثر وقتها برای اینکه احساس وجود کنیم باید نگران باشیم اما گاهی توی نگرانی اگه یک قدم عقب بذاریم میبینیم موقعیت اصلا نگران کننده نیست بیشتر خنده داره
به نوشتن ادامه بدین
ویبرهه گوشی منم وحشتناکه مخصوصا وقتی تو تاریکی پیدا نمیشه
بله خوب خیلی وقتا همین جوریه .
مرسی که وبلاگم رو خوندید